نورا از روند زندگیش ناراضیه و کلی حسرت تو دلش داره. و اتفاقات پشت سر هم جوری اذیتش میکنن که تصمیم میگیره خودش رو بکشه و از این زندگی راحت بشه. بعد از اقدام به خودکشی خودش رو تو یه کتابخونه پیدا میکنه! کتابخونه نیمه شب.
اونجا میفهمه که حالا این امکان رو داره زندگیهایی رو انتخاب و تجربه کنه که توش تصمیمهای متفاوتی گرفته و حسرتهای امروز رو نداره.
تجربه کردن زندگیهای مختلف با نورا و تمام حرفها و مکالماتی که شکل میگیره واقعاً لذت بخشه. شاید خیلی از ماها نیاز داشته باشیم به شنیدنشون و فهمیدنشون.
خیلی لذت بردم ازش به شکلی که امروز نیمه دوم کتاب رو پشت سر هم خوندم. :)))
و توصیه میکنم بخونید. شاید اتفاق عجیب یا هیجان خاصی نداشته باشه ولی سیر داستان واقعاً دلچسبه.
برچسبها:
کتاب کتابخانه نیمه شب,
معرفی کتاب
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۴۰۰/۱۰/۱۲ساعت 11:5  توسط يك عدد سِتآره
|
اگر آدم همواره همان آدمهای ثابت را ببیند احساس میکند بخشی از زندگیاش را تشکیل میدهند. و از آن جا که بخشی از زندگی ما میشوند، هوس میکنند زندگیمان را هم تغییر بدهند. اگر آدم آن طور که آنها انتظار دارند عمل نکند، به باد انتقادش میگیرند. چون هر کس فکر میکند دقیقاً میداند ما باید چطور زندگی کنیم.
📖 کیمیاگر _ پائولو کوئیلو
برچسبها:
پائولو کوئیلو,
کیمیاگر
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۴۰۰/۰۹/۱۱ساعت 13:39  توسط يك عدد سِتآره
|
کتاب «زندگی پیش رو» از رومن گاری رو به پیشنهاد دوستام خوندم. داستان از زبون یه پسربچهی عربه که همراه با یه سری بچهی دیگه پیش یه پیرزن به اسم مادام رزا، توی یکی از محلههای فرانسه زندگی میکنه.
اونقدر قشنگ و ساده همه چیزو تعریف میکنه که با اشتیاق تا آخر داستان منتظر بودم ببینم چه اتفاقی میفته و چی به سرش میاد.
و با همین سادگیها و در معاشرت و ارتباط با بقیه خیلی چیزها یاد میده که گاهی از ذهنمون پنهون مونده. مثل توصیف زیبا بودن چشمهای قهوهای خوش رنگ مادام رزا که تو خیلی قسمتهای داستان میگفت قیافهی قشنگی نداره. چی باعث میشه چشمهای قشنگش رو ببینه؟ به نظر من اون عشقه.
خوشحالم از خوندن جزئیات زیبا و گاهاً دردناک این کتاب. :))
یه تیکهی خیلی کوچیکش رو که دوست دارم با هم بخونیم:
هیچ چیز سیاه و سفید نیست. سفیدی گاهی همان سیاهی ست که خود را پوشانده است، و سیاهی هم بعضی وقتها همان سفیدی است که خراب شده است.
پ. ن: امروز این کتابو تموم کردم. دو تا کتاب قبلی که خوندم رو نرسیدم اینجا دربارهش بنویسم. امیدوارم یادم بمونه و در روزهای آینده هم از کتابهایی که این مدت خوندم بنویسم، هم از فیلمهایی که دیدم.
برچسبها:
زندگی پیش رو,
رومن گاری
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۴۰۰/۰۸/۱۲ساعت 17:11  توسط يك عدد سِتآره
|
کتاب جاناتان مرغ دریایی یک رمان کوتاهه که وقتی دستم گرفتم و شروع کردم به خوندنش تا تمومش نکردم زمین نذاشتمش. داستان یک مرغ دریاییه که تندتر و بهتر پرواز کردن براش مهمتر از غذا خوردن و زنده موندنه. اما باقی مرغهای دریایی اونو طرد میکنن. این یک داستان نمادینه که خیلی چیزها بهمون یاد میده. مخصوصاً کمال و فراتر از نیازها و دغدغههای روزمره رفتن.
بهتون توصیه میکنم حتماً بخونیدش. بیاید یه قسمتش رو اینجا با هم بخونیم.
نمیتوانی تصور کنی که چندبار زندگی کردیم تا دریابیم زندگی فقط خوردن و جنگیدن و کسبِ قدرت برای ریاست بر دستهی مرغان نیست.
«هزاران زندگی، ده هزار و پس از آن هم شاید یکصد زندگی دیگر، تا سرانجام دریابیم چیزی بهنام کمال وجود دارد و بعد یکصد زندگی دیگر تا درک کنیم که مقصود زندگی، رسیدن به آن کمال و نمایاندن آن است.
این قانون همچنان جاری است. بهرهی ما از جهان بعدی بسته به چیزهاییست که در این جهان میآموزیم و اگر چیزی نیاموزیم زندگیمان فرقی نخواهد کرد؛ همان محدودیتها و موانعی که باید از آنها گذشت»
مربّی بال گشود و سرش را به سمتِ باد چرخاند و گفت:
«امّا جاناتان! تو آنقدر آموختهای که برای رسیدن به این دنیا، نیازی به گذشتن از هزاران دنیای دیگر نداشتی.»
برچسبها:
معرفی کتاب,
کتاب جاناتان مرغ دریایی,
ریچارد باخ
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۴۰۰/۰۷/۰۱ساعت 20:16  توسط يك عدد سِتآره
|
اگر بخوام توضیح مختصری بدم، بخشی از نوشتهی پشت جلد کتاب کفایت میکنه. «آلن دوباتن در این کتاب با نگاهی گذرا به زندگی و آتار شش فیلسوف بزرگ، از جمله سقراط، اپیکور، مونتنی، سنکا، شوپنهاور و نیچه میکوشد راهکارهایی فلسفی در مواجهه با مشکلات و رنجهای بشری ارائه دهد و در این راستا مباحث فلسفی را به سادهترین زبان به زندگی مردم عادی گره میزند.»
کتاب در شش بخش این راهکارها رو ارائه میده. بخش اول مرهمی برای محبوب نبودن نزد دیگران، بخش دوم مرهمی برای بیپولی، بخش سوم تسلی بخشی در مقابل ناکامی، بخش چهارم مرهمی برای ناتوانی، بخش پنجم مرهمی برای قلبهای شکسته، بخش ششم مرهمی برای سختیها.
این کتاب با ترجمهی راضیه مختاری، برای من روان و قابل فهم بود و از خوندن و فکر کردن به مباحثی که مطرح کرده بود لذت میبردم. کتابیه که باید آهسته خونده بشه و روی چیزهایی که گفته فکر بشه. چیزی که نیست که یه شبه بشه خوند و معجزه ایجاد کنه.
یه سری بخشهاش برام واقعاً مفید بود و حتی الان تو فکر اینم که شروع کنم به دوباره خوندنش! شما هم اگه خوندین این کتاب رو خوشحال میشم نظرتونو بدونم. :)

برچسبها:
کتاب تسلی بخشیهای فلسفه,
آلن دوباتن,
معرفی کتاب
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۴۰۰/۰۶/۲۹ساعت 11:12  توسط يك عدد سِتآره
|
کتابی حدوداً صد صفحه ای بود که یکمش رو که شروع کردم به خوندن در عرض دو روز تمومش کردم. کتاب داستان انقلاب حیوانات یک مزرعه رو میگه که چطور رخ میده و بعد اون چه اتفاقی میفته. این یه داستان تمثیلی از اتفاقاتیه که در دنیای ما رخ داده. و وقتی که بخونیش کاملاً میتونی حقیقت پشتش رو لمس کنی . این باعث دردناک شدنش میشه. که تهش هم ما مثل همون حیوانات بیچاره ی مزرعه میشیم.
کتاب خوبی بود که خوشحالم از خوندنش و توصیه میکنم حتماً بخونیدش.
داشتم درباره ی این کتاب سرچ میکردم و این رو هم توی سایت طاقچه خوندم :
آخر داستان این موضوع را هم نشان میدهد که قدرت سیاسی همیشه یکجور عمل میکند، فرقی نمیکند چه کسی آن را داشته باشد و یا در خدمت چه ایدئولوژیای باشد. افراد قدرتمند ظالم و خودخواه هستند، چه خوک باشند و چه انسان، چه کمونیست باشند و چه کاپیتالیست.
برچسبها:
کتاب قلعه حیوانات
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۴۰۰/۰۲/۰۸ساعت 17:56  توسط يك عدد سِتآره
|
توی لیگ کتاب خوانی دانشگاهمون شرکت کردم و قراره هفته ای یک کتاب بخونیم و جمعه ها یه آزمون از اون کتاب بدیم. زیاد آزمونش برام مهم نیست ، چیزی که برام قشنگه اینه که باعث شد تو اولین هفته ش بالاخره اولین کتاب سال 1400 م رو بخونم و تموم کنم . اولین کتاب ، تختخوابت را مرتب کن از ویلیام اچ مک ریون بود. حرف ها و تجربه های قشنگی داشت برای گفتن. خیلی از قسمتهاشو عمیقاً باور داشتم و یه سری قسمت هاش بیان جدیدی برام داشت که سعی میکنم به ذهنم بسپرم .
بیاین یه تیکه از کتاب رو با هم بخونیم :
کار آسانی است که سرنوشتمان را به گردن نیروهای بیرونی بیندازیم و از تلاش دست بکشیم چون اعتقاد داریم سرنوشت علیه ماست. میتوان اینگونه پنداشت که محل زندگیمان، نحوهی رفتار والدینمان نسبت به ما و یا مدرسهی مورد نظرمان همگی آیندهی ما را تعیین میکنند. هیچ چیزی عین حقیقت نیست. مردم عادی و زنان و مردان بزرگ همگی با توجه به نحوه رویاییشان با بیعدالتی زندگی تعریف میشوند - هلن کلر، نلسون ماندلا، استفن هاوکینگ، مالالا یوسف زای و موکی مارتین -.
گاهی اوقات مهم نیست که شما چقدر سخت تلاش میکنید، چه مقدار خوب هستید، زیرا همچنان به عنوان یک کلوچهی شکری به انتهای داستان میرسید. شکایت نکنید، این مسئله را به بخت بد خود ربط ندهید، بایستید، به آینده نگاه کنید و به جلو پیش بروید.
برچسبها:
معرفی کتاب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۴۰۰/۰۱/۲۵ساعت 21:25  توسط يك عدد سِتآره
|
از اون دسته کتابها بود که به نیت هدیه دادن خریدم و خودم هم قبل هدیه دادن خوندمش . از اونجایی که نویسنده ی کتاب یک پزشک و نویسنده ی روسی هست ، اسم های روسی توش به کار برده شده که خب سختن و من از روشون میپریدم :}!!!
فصل اول کتاب یعنی " خاطرات پزشک جوان " واقعاً خاطرات یک پزشک ، که خود نویسنده باشه ، در شروع کارش توی یک روستای دور افتاده بعد فارغ التحصیل شدنش از دانشگاه ست . من از همه بیشتر همین فصل کتاب رو دوست داشتم .
فصل دوم کتاب یعنی "مورفین" برگرفته شده از تجربه ی خود نویسنده از مصرف مورفینه که اونو به صورت داستان در آورده و خوندن این فصل هم خالی از لطف نیست . فصل سوم اما هیچ ربطی به پزشکی نداره ! و من که هیچی ازش نفهمیدم :/ و به نظرم پایان بدی بود برای کتاب :"( اما به لذت خوندن همون دو فصل اول رضایت میدم و اگه دانشجوی پزشکی هستید بد نیست بخونید .

اگه معرفی تا امروز طول کشید به دلیل تنبلی اینجانب در گرفتن این عکس از کتاب بود 
برچسبها:
کتاب خاطرات پزشک جوان
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۹/۱۲/۲۱ساعت 18:21  توسط يك عدد سِتآره
|
از نمایشگاه مجازی کتاب خریدمش ، پس از انتظار رسیدنش ، بالاخره دیروز خوندنشو تموم کردم و امروز اومدم ازش بنویسم . و حقیقتش اینه که به نیت هدیه برای یک دوست بود ؛ ولی مگه میشه کتابی رو که خودت نخونده باشی هدیه بدی ؟ پس تصمیم گرفتم اول خودم بخونمش . و البته دو تا کتاب دیگه هم به همین نیت خریدم که در دست خواندن هستن هنوز !
روند کتاب برام اون اوایل و اواسط کتاب یه مقدار کند و خسته کننده میگذشت ، توصیف های قشنگی داشت اما من خسته تر از اونها بودم و حال روحیمم گرفته بود . تا جایی که دیروز به جایی رسیدم که "ناستنکا" شروع کرد به گفتن از زندگی خودش . و خب هیجان و عشق به داستان تزریق شد و به سرعت خوندم و تمومش کردم .
برای من احساسی ما بین غم و عشق بود . عشقی که از یه طرف اونقدر حقیقی هست که ...
بهتره داستان رو لو ندم =]
یه تیکه از کتاب رو با هم بخونیم :
« آدم از خود می پرسد که تو با این سال ها که گذشت چه کردی ؟ بهترین سال های عمرت را کجا در خاک کردی ؟ زندگی کردی یا نه ؟ با خود می گویی نگاه کن ، ببین این دنیا چه سرد می شود . سال ها همچنان می گذرد و بعد از ان ها تنهایی غمبار است و عصای نااستوار پیری به دستت می دهد و بعد حسرت است و نومیدی . دنیای رویاهای رنگین رنگ می بازد ، رویاهایت مثل گل های پژمرده گردن خم می کنند و مثل برگ های زرد از درختان خزان زده می ریزند . وای ناستنکا ، تنها ماندن سخت محزون خواهد بود ، محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوسش را بخوری ، هیچ ، هیچ ، هیچ ، زیرا آنچه بر باد رفته چیزی نبوده است . هیچ ، یک "هیچ" احمقانه و بی معنی ، همه خواب بوده است . »
#فیودور_داستایفسکی | شب های روشن

پ.ن : عکس از من نیست . تنبلی اجازه عکس گرفتن نداد متاسفانه =}
برچسبها:
شب های روشن,
داستایفسکی
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۹/۱۱/۲۸ساعت 14:28  توسط يك عدد سِتآره
|