باید یادم بمونه
هدف دو ماه آینده:
نه کامل شدن، نه جبران گذشته. فقط این جمله «من فرار نکردم!»
کهکشانم را خودم شیرین میکنم.
هدف دو ماه آینده:
نه کامل شدن، نه جبران گذشته. فقط این جمله «من فرار نکردم!»
روزی که داشتم پست قبلی رو مینوشتم فکرش رو نمیکردم سه روز بعدش قراره کشتار به راه بندازن و بعدش ما رو در بیخبری محض بذارن. چه شبهای ترسناکی بود. صدای تیراندازی! کی اصلاً فکرش رو میکرد یه روز توی خونه نشسته باشی و از بیرون پشت هم صدای تیراندازی بیاد و بدونی دارن آدمها رو میکشن، با همین فاصله کم، و تو هیچ کاری ازت برنمیاد. چقدر بیخبری ترسناکتر بود. حتی تماس و پیامک قطع بود! هیچ وقت یادم نمیره اون شب برای اینکه از حال هم با خبر شیم باید سبد خرید دیجیکالا رو چک میکردم تا بفهمم سالم رسیده یا نه. قرارمون این بود یه جوری با چیزهایی که به سبد خرید اضافه میکنه بفهمم اوضاع از چه قراره و اون تفنگ اسباب بازی اضافه کرده بود! یادآوریش هم تلخه. چه روزگار زهرماری رو داریم میگذرونیم. امیدوارم یه روزی بالاخره این شب سر بیاد و به پایان برسه. تا کی میخواد با اینهمه ظلم دووم بیاره؟
نمیدونم به خاطر شرایط حال حاضر زندگیهامونه یا چون چند روز از درس دور بودم دیگه انرژی و توان درس خوندن ندارم. خیلی خستهم. یه خستگی از عمق وجود که انگار با هیچ چیز برطرف نمیشه. انگار ناامیدم و برای چسبیدن به زندگی به چیزی بیشتر از یک امید سطحی احتیاج دارم.
در این روز برفی و جذاب کشیک هستم. کاش فردا تعطیل بشه.
خیلی احساس تنهایی میکنم. وقتی چیز جدیدی مینویسم و حرفی میزنم واکنشی نمیبینم. نمیدونم دیگه برای دیگران جالب و قابل حرف زدن نیستم یا اینکه همه همینقدر کمرنگ و کمحرف شدن.
انگار دیگه محدودهی آدمهایی که دوستم دارن داره تنگتر و تنگتر میشه.
رواق منظر چشم من آشیانه توست
کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست
به لطف خال و خط از عارفان ربودی دل
لطیفههای عجب زیر دام و دانه توست
دلت به وصل گل ای بلبل صبا خوش باد
که در چمن همه گلبانگ عاشقانه توست
علاج ضعف دل ما به لب حوالت کن
که این مفرح یاقوت در خزانه توست
به تن مقصرم از دولت ملازمتت
ولی خلاصه جان خاک آستانه توست
من آن نیم که دهم نقد دل به هر شوخی
در خزانه به مهر تو و نشانه توست
تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرین کار
که توسنی چو فلک رام تازیانه توست
چه جای من که بلغزد سپهر شعبده باز
از این حیل که در انبانه بهانه توست
سرود مجلست اکنون فلک به رقص آرد
که شعر حافظ شیرین سخن ترانه توست
ـ حافظ
همراه خوب داشتن تو زندگی تجربههای متفاوت و ارزشمندی برات میسازه. خوشحالم از داشتنش.
دوباره جمعه ست و کشیکیم. البته من امروز به عنوان کمکی اومدم. تا اینجای روز تونستم ۲ ساعت مفید درس بخونم. بخش زیادی رو به بطالت گذروندم. فکر میکنم پیجر پاویون هم خراب شده چون هیچ صدای پیجی رو نشنیدم. هوا بیرون خیلی سرده اما اینجا هیچ برفی نیومده. ذهنم مدام درگیر چیدن میز شب یلداست.
وقتی گل میخریم برای خونه و گلدون روی میز پر از گلهای تازه میشه انگار خونه خونهتره.
گاهی تنها بودن به نظر بهتر از زوج بودنه و زندگی مشترک بیشتر از یه زندگی تنهایی فشار میاره. اما این فقط برای بعضی روزاست، همین بعضی روزها رو باید دووم بیارم.
احساس تنهایی میکنم. نه اینکه تنها باشم، نه. اما هیچ چیز مثل گذشته نیست. گذشته بیشتر با دیگران دوست بودم، بیشتر بقیه سراغم رو میگرفتن، با من صحبت میکردن و برای هم مینوشتیم حالا اما همه جا سوت و کوره انگار.
اینجا که از اهداف روزم مینویسم حس میکنم بیشتر تلاش میکنم تا عملیش کنم. برای همین باید بگم که میخوام امروز حداقل ۵۰ تا تست بزنم و دو الی سه مبحث از زنان رو بخونم و قبلیها رو مرور کنم.
اصلاً به اندازه یه آدمی که یه آزمون مهم در پیش داره درس نمیخونم و بسیار ناراحتم. حداقلترین کاری که تونستم بکنم اینه که هر روز حداقل بیشتر از نیم ساعت شده یه مبحث کوچیک رو بخونم و تست بزنم اما از نظرم خیلی کمه و با این سرعت و این میزان تلاش به هیچ جا نمیرسم.
دیروز تستهای یه مبحث رو زدم. امروز هم کشیکم. اما خب بهتره هدف گذاری کنم یه کاری انجام بدم. میخوام دو تا مبحث رو کامل بخونم و تستهاشو بزنم. برم ببینم چه میکنم.
پ.ن: دو تا مبحث کوچیک خوندم.