زندهای؟
روزی که داشتم پست قبلی رو مینوشتم فکرش رو نمیکردم سه روز بعدش قراره کشتار به راه بندازن و بعدش ما رو در بیخبری محض بذارن. چه شبهای ترسناکی بود. صدای تیراندازی! کی اصلاً فکرش رو میکرد یه روز توی خونه نشسته باشی و از بیرون پشت هم صدای تیراندازی بیاد و بدونی دارن آدمها رو میکشن، با همین فاصله کم، و تو هیچ کاری ازت برنمیاد. چقدر بیخبری ترسناکتر بود. حتی تماس و پیامک قطع بود! هیچ وقت یادم نمیره اون شب برای اینکه از حال هم با خبر شیم باید سبد خرید دیجیکالا رو چک میکردم تا بفهمم سالم رسیده یا نه. قرارمون این بود یه جوری با چیزهایی که به سبد خرید اضافه میکنه بفهمم اوضاع از چه قراره و اون تفنگ اسباب بازی اضافه کرده بود! یادآوریش هم تلخه. چه روزگار زهرماری رو داریم میگذرونیم. امیدوارم یه روزی بالاخره این شب سر بیاد و به پایان برسه. تا کی میخواد با اینهمه ظلم دووم بیاره؟