خب از اینجا براتون شروع کنم به تعریف کردن که من یه دانش آموز نسبتا زرنگ و خوب تو یه مدرسه ی سمپاد بودم اما خب دچار چالش ها و اتفاقاتی شدم که باعث شد سال اول نتونم نتیجه ی دلخواهم رو بگیرم . با این حال اون روزها که وضع درسم آنچنان مناسب نبود باز هم تا آخرین لحظه تلاش کردم براش ! به خاطر تلاش ناکافی و نادرست و عدم اعتماد به خودم سر جلسه ی کنکور استرس و مواجه شدن با سوالایی که بلدشون نبودم باعث شد سردرد بشم و کل اختصاصی هام داغون شد به نسبت چیزی که میخواستم ولی عمومی هام به همون اندازه که براشون تلاش کرده بودم واقعا خوب بودن ! ولی 30 درصد برای درس های فیزیک و شیمی چیزی نبود که بتونه من رو به خواستم برسونه ...
یه ماه وقت داشتم با خودم فکر کنم چون همون لحظه که از سر جلسه کنکور بلند شدم میدونستم وضع چه طوریه و وقتی برگشتم خونه هم درصد گرفتم و مطمئن شدم . اون یه ماه هر چی اشک داشتم ریختم و مدام با خودم در جنگ بودم که چرا کسی که تو مدرسه درسش از من ضعیف تر بود الان رتبش اینقدر بهتر شده ؟
شبی که رتبه ها اومد سرم درد میکرد و اونقدر استرس داشتم که جای کدئین اشتباهی قرص سرماخوردگی خوردم ! اما دیدن نتیجه شوکه کننده سر درد رو از یادم برد ... 7070 شده بودم ! 7070 منطقه دو ! نهایت چیزی که انتظار داشتم رتبه 5 هزار بود نه 7 هزار ! از قیافه قرینه ی رتبم خندم گرفته بود از اون گنده بودنش عمیقا ناراحت بودم ... اما من تصمیمم رو گرفته بودم ! میدونستم که میخوام یک بار دیگه شانسم رو امتحان کنم فقط یک بار برای آخرین بار !
تا قبل اومدن رتبه ها درباره کتاب های خوب هر درس تحقیق کرده بودم و برای درسایی که توش اصلا عملکرد مناسبی نداشتم تصمیم گرفته بودم کتابمو عوض کنم ! فردای اومدن رتبه ها با مامانم رفتیم کتابفروشی و کتابهایی که میخواستم دسته دومش رو گرفتم و از همون روز شروع کردم در حد فقط یه نگاه انداختن به کتاب شیمی !
از فرداش رسما همه چیز شروع شد با روزی 6 ساعت مطالعه ... کم و زیاد میشد اما هیچ وقت متوقف نمیشد .
تابستون سال قبلش فقط کلاس ریاضی و فیزیک و زیست رفته بودم که اونم توی مدرسمون برگزار میشد و فقط فیزیکش بود حس میکردم به دردم میخوره و همون یه دونه کلاس رو تو سال کنکورم ادامه دادم ... سال پشت کنکوریم از جزوه هاش استفاده کردم دوباره اما به جرئت میتونم بگم مهم ترین چیز همون تلاش خودم بود اگه تونستم به درصد 71 برسم ! وگرنه کلاس رو که همون سال اول رفته بودم اما 30 درصد زده بودم ! اما خب در عین حال بی تاثیر هم نبود چون اصل یادگیریم برای یک سری فصل هاش بر پایه ی همون کلاس اضافه بود !
مشاوره هم تنها تجربه م یکی دو بار رفتن پیش مشاور های مدرسه بود همون سال اول که جر گرفتن وقتم هیچی برام نداشتن فقط بیخود جلوشون به گریه افتادم از شدت ضعیف شمردن خودم و شرایط بدی که داشتم !
سال دوم اما سعی کردم روی پای خودم وایستم و با استفاده از تجربه ی دوستام و کسانی که موفق شده بودن تو این راه برای خودم برنامه بریزم و درست رو از غلط تشخیص بدم ... این آخرین فرصت من بود هیچ طوره به خودم حق نمیدادم که بخوام جا بزنم ! هیچ طوره نمیتونستم شکست رو تصور کنم تنها چیزی که نگرانش بودم رتبم بود که بتونم باهاش یه دانشگاه خوب قبول بشم !
همون طور که گفتم طبق تجربه ی دوستام کتابهای که لازم داشتم چه ازشون گرفتم چه رفتم و خریدم و به خودم قول دادم مثل سال قبل نذارم فقط خاک بخورن و نهایت استفاده رو ازشون ببرم . به حدی شده بود که منی که سال اول شیمی رو 30 درصد زده بودم و نقطه ضعفم بود دیگه ازش نمیترسیدم و یه دور تمااام تست های کتاب تست اصلیم برای شیمی هر سال رو زده بودم که کم هم نبود و رفته بودم سراغ کتابهای دیگه و از تست زدن براش خسته نمیشدم ! تو آزمونا رفته رفته خیلی خوب شد عملکردم به درصد های 80 و 90 میرسیدم به راحتی ! معجزه شده بود ؟ من معجزه رو ساخته بودم ! تا حالا برای هیچ چیزی این چنین پشت کار نشون نداده بودم ! درصد کنکورم هم 64 شد و به خاطر کمبود وقتی بود که همیشه باهاش مشکل داشتم و باعث شد خیلی غلط بزنم و بیشترین غلطم توی همین درس بود !
اونقدر مصمم بودم و میدونستم چیکار باید بکنم که اون روزهای آخر در عین استرسی که وجود داشت ته قلبم آروم بود مخصوصا بعد هر آزمون که عملکردم رو میدیدم و از خودم راضی بودم ^^
نه اینکه همه چیز گل و بلبل بود ، نه ! به خاطر نطام قدیمی و جدید شدن ها نگران بودم ، حرف بقیه بود و اذیتم میکرد که میگفتن چرا انتخاب رشته نکرد معلمی که خوب بود و هزار تا حرف دیگه ! این زندگی خودم بود خودم باید تصمیم میگرفتم باهاش چیکار کنم نه حرف بقیه ! افت داشتم رشد هم داشتم اما تنها چیزی که برام مهم بود این بود که تا آخرین لحظه دووم بیارم و تسلیم نشم !
این بار همین که اون 4 ساعت گذشت و از جلسه اومدم بیرون مطمئن بودم قراره اتفاق هایی خوبی برام بیفته و بهش ایمان داشتم :)
روزی که رتبه ها اومد و 1380 منطقه دو رو توی کارنامم دیدم یه نفس راحت کشیدم که بالاخره همه چی تموم شد و خوشحالی مامانم و اشک شوقش رو دیدم :") میدونستم اون چیزی که میخوام رو میارم اما دانشگاهش برام گنگ بود ! هنوز نمیدونستم قراره کدوم سمتی برم تا اینکه دست روزگار مارو گذاشت اینجایی که الان هستیم :))) نه که ناراضی باشم اما بهتر از اینم میتونست باشه اما شاید همین برای من بهترینه ^^
الان هم که دارم اینو مینویسم در واپسین روزهای ترم 2 پزشکی به سر میبرم و یک ترم بیشتر رنگ دانشگاه رو ندیدم اما همون یه ترم به قدر کافی برام چالش برانگیز بود و این چند ماه هم به قدر کافی وقت داشتم که بهش فکر کنم از آیندم چی میخوام ! تنها چیزی که برام مشخصه اینه که نمیخوام تک بعدی باشم و در عین حال نمیخوام یه پرشک به درد نخور باشم پس راه سختی در پیش دارم که هم باید کلی برای درس های سختی که داریم تلاش کنم و هم به ابعاد دیگه زندگیم برسم ! اما خب اگه ایمان داشته باشم بهش مطمئنم که میتونم =))))
* راستی چون تجربه های بقیه خیلی بهم کمک کرده بود برای رسیدن به چیزی که الان هستم یه کانال راه انداختیم با دوستام که اونجا هم از تجربیات خودمون میگیم هم مطالب انگیرشی و ... میذاریم خوشحال میشیم اگه به دردتون بخوره و حتی اگه فقط یه قدم به جلو رفتن باشه !
Konkurlimoo@
برچسبها:
کنکوری نوشت