کهکشانِ شِکَری

کهکشانم را خودم شیرین می‌کنم.

دوباره خوابگاه

دلم نمیاد اینجا ننویسم. امشب دوباره برگشتم خوابگاه، کمد و قفسه و زیر تختو مرتب کردم و الان حس مانیکا رو خیلی خوب درک می‌کنم. خسته‌م ولی بارضایت تمام. 


برچسب‌ها: خاطره بازی, دانشگاه
+ نوشته شده در  جمعه ۱۴۰۱/۰۲/۱۶ساعت 1:3  توسط يك عدد سِتآره  | 

ادامه‌ی اینجا

من الان خونه‌ام. اونقدر اتفاق افتاده تو همین یک ماه ولی خب مثل همیشه هیچ خبر و اثری ازش اینجا نیست. شاید باید قبول کنم بهتره اینجا رو رها کنم و برم! یا نه هیچی نگم و فقط هر وقت حسش اومد بهش سر بزنم، یه حاضری بزنم و برم. نمی‌دونم قبلاً گفتم یا نه اما یه وبلاگ توی بیان دارم که خدا رو شکر اونو ول نکردم و می‌نویسم. یه کانال تلگرام هم دارم. آدرس هر دوی این‌ها رو توی ادامه‌ی این پست رمز دار می‌ذارم. هر کس می‌خواد بگه تا رمز ادامه مطلب رو بهش بدم. اگه خودتون رو معرفی کنید یا یه نشونه بدید که از کی اینجا رو می‌خونید یا چقدر منو می‌شناسید که خیلی عالی می‌شه. :)


Rᴇᴀᴅ ᴍᴏʀᴇ
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۴۰۱/۰۲/۱۳ساعت 23:52  توسط يك عدد سِتآره  |