هم او که دلتنگت کند سرسبز و گلرنگت کند
ماییم چو کشت ای جان سرسبز در این میدان
تشنه شده و جویان باران سحابی را
مولوي
من هميشه سبز بودم حتي اون روزي كه نميدونستم چه رنگي هستم ! حتي اون روزي كه اگه ازم ميپرسيدن "رنگ مورد علاقت چيه ؟" جوابي نداشتم بدم ! من حتي خودمو نميشناختم ! نميدونم چي شُد و از كجا شروع شد ؟از اينكه از بين مداد رنگي هام سبز ها زودتر تموم ميشدن؟ يا از اون مداد اتود سبزِ دلبرم ؟ يا از اون جشن استعداد هاي درخشان و اون كلاسورهايي كه مدرسه برامون گرفته بود و من بدون هيچ انتخاب ديگه اي همون اول سبزش رو برداشتم ؟ حتي نفهميدم چجوري شد كه هر چيز سبزي ميديدم ميگفتم "ببين سبزززه^^" حالا دنياي من پُر از حس و حال سبزيه كه براي خودم درست كردم :) از تسبيحِ سبزم بگير تا روتختيِ گل دار سبز و بنفشم ^^ اما فقط آدم هاي نزديكم ميتونن اين حجم سبز بودنم رو ببينن ! اينطوري ميشه كه دوست قديميم براي يادگاري برام دريم كچر سبز دست ميكنه ^^ يا بغلدستيم بهم يه گيره ي تزئيني شكل دوچرخه ميده كه سبزه ^^ كه تو ميدوني اون قلبِ سبز چقدر حالمو خوب ميكنه ^^ كه همدم حس و حال اين روزهام گلدونِ توي اتاقمه كه بهم يادآور ميشه سبز بودنم رو :) يادم ميندازه كه من اينجام تا سبز باشم ، جوونه بزنم و قد بكشم ! كه زندگي هر چقدر هم سخت بشه و كمرم رو خم كنه من باز هم به سمت نور حركت كنم ! اما از يه روزي فهميدم تو برام آبي تريني ! به وسعتِ آبي آسمون دوست داشتني و به لطافت صداي امواج دريا آرامش بخشي برام ! هيچ كس نه شبيهِ من سبزه ، نه شبيه تو آبي!چي بهتر از اينكه تو هم ميفهمي اين قلب سبز و آبي كنار هم رو ؟! و تا هستي من با سبز و آبي ترين حس و حال دنيا آرومم و شوقِ جوونه زدن دارم كنارِ تو ♥♥
+ بيا مثل بقيه رنگ عوض نكنيم و نزاريم رنگمون چرك مرده بشه !

برچسبها: شكر جآن, مولانا