دردی که در جان ریشه میکند ...
این روزها نه دلتنگی رو حس میکنم نه بیقراری رو ! این روزها درگیرِ یک دردم یک دردِ متعالی ! با خودم میگم چطور میشه که این روزها آدم ها همش شُدن ادعا ! ادعایِ خوب بودن ! که هر کسی حس میکنه فقط خودِش دُرست میگه ! که چطور از محرم فقط گریه کردن و نذری دادن و زیارت اربعین رفتن رو یاد دارن ! که چرا اصل رو یادشون رفته ؟! که اصلاً چرا اینقدر برایِ امام حسین گریه میکنیم ؟ فقط چون به یک باره همه کسش رو از دست داد تو وضعیت های بد و تشنه لب شهید شُد ؟ خب این کار رو کرد که چی بشه ؟ که تو فقط بری زیارتش فقط براش گریه کُنی ؟ که گریه به چه دردش میخوره ؟ که چرا این روزها همه از خدا میگن ! میگن حسش میکنن ازش کمک میخوان ولی فقط تو حرف زدن ! که همینقدرش هم خوبه که بهش اعتقاد دارن !!! ولی به دنیایِ بعد از این دنیا چی ؟ به مرگ چی ؟ به اینکه یه روز همه چیز تموم میشه ! که اگه قراره تو این دنیا فقط شاد باشی و بگی و بخندی و برقصی بعدش چی میشه ؟ به بعدش هم فکر کردی ؟! که داری اینهمه خودت رو به هر دری میزنی برایِ این دنیا برای بعدش چیکار میکُنی ؟ که اصلاً حواست به رضایت خدا هست یا فقط بلدی که خدا بخشندست ما رو میبخشه !؟ اصلاً تا حالا به کارهایی که میکنی به حرف هایی که میزنی به چیزهایی که میبینی به چیزهایی که گوش میدی فکر کردی ؟ که حواست هست همیشه خدا هست ؟! که داره میبینه داری چیکار میکُنی ؟! که تو اون لحظه بلدی خدا رو حس کُنی انگار که نشسته و داره تماشات میکنه ! از کاری که داری جلوش انجام میدی خجالت زده نمیشی ؟!
حتی من یه وقتایی که فِکر میکنم میبینم چقدر بعضی کارام بیهودست ! چه وقتهایی که به چه کارهایی نگذروندم ! که غافل شُدم ! که حالا که اینقدر درگیر این دردم میفهمم داری بیدارم میکُنی ! نزار دوباره بخوابم ! حالا حتی دوست ندارم بقیه هم خواب باشن ! ولی هر چی فکر میکنم میبینم تنهایی نمیشه ! که تا خودشون نخوان نمیشه ! تا تو نخوای نمیشه ! که هر چقدر هم تلاش کنم هر چی هم بِگم من میشم یه آدمِ افراطی و خُشک که از خداش یه وجودِ پر از خشونت و زندگیِ اون دنیا یه جهنمِ داغ ساخته ! که نمیدونن منم میدونم تو چقدر مهربونی چقدر بخشنده :)! که خودشون رو میزنن بخواب ! تو بیدارشون کن ! تو بیدارمون کنم !