کهکشانِ شِکَری

کهکشانم را خودم شیرین می‌کنم.

روز آخر

امروز پيشي ها هم امتحان داشتن و قرار بود بعد از تموم شدنِ امتحان اونا از ما امتحان بگيرن ... اين بود كه يه دور ديگه هم تو مدرسه خوندم تاريخ رو ... امتحان خوب بود به لطف خدا اينم 20 :)

زنگِ اول كه چرت ميزدم و تاريخ ميخوندم !يه جاهايي ديگه واقعاً خوابم ميبرد هيچي نميفهميدم ! از من بعيد بود 

تا بعد امتحان هيچ چيز جذابي نداشت امروز داشتم نااميد ميشدم كه امروز خوش بگذره :/

الهام نيومده بود :( از مليكا كه  گوشيشو آورده بوديم خواستيم زنگ بزنه بگه بياد ولي گويا جواب نداده بود :(

پريسا هم يه جوري بود ... برگشته به من ميگه "چرا با فاطمه دوس شدي !!!!:/ چرا همه با كسايي كه من ازشون بدم مياد دوس ميشن :/" 

و من جلو خودمو گرفتم و هيچي نگفتم -_-

يه نيم نمره غلط داشت همچين پكر بود انگار چي شده ... كلاً خيلي رو اعصاب بود :|

اين بود كه فاصله گرفتم امروز ازش :/

زنگِ‌ زيست رفتيم تو حياط كه بريم گلخونه ... اولين بار پامو گذاشتم تو گلخونه مدرسمون ... خيلي باحال بود گلاش ولي خيلي گرم بود :|

بعد مطلع شديم دو تا از بچه ها بدون اطلاع ما يه كاري كردن و ميخوان خانم يزدياني رو غافلگير كنن ...خيلي كار قشنگي بود ... يه كيك سفارش داده بودن روش نوشته بود " خانم يزدياني دوستون داريم"... جلو گلخونه جمع شديم هنوز خانم تو گلخونه بود ما جلو كيك واستاده بويدم كه مثلاً غافلگير بشه وقتي مياد ... وقتي اومد يهويي دست و جيغ و هورا  البته جمعيتمون كم بود صدامون اونقدر بلند نبود ولي واقعاً خوشم اومد از كارشون ... ايول :))

بعد رفتيم يه جا تو سايه نزديك گل و گياهاي حياط مدرسمون شروع كرديم عكس گرفتن ... من در حال بالا رفتن از سر و كول بقيه بودم كه تو عكس بيفتم  تو بيشتر عكسامون همينطوريَم ... البته هنوز به دستم نرسيده ببينم چه جوري شده ... ولي حتماً خيلي خنده داره 

در همين حال خانم قرباني رو ديديم صداش زديم اومد باز دوباره عكس گرفتيم ...ظاهر خوبي نداشت كه رو كيك فقط اسم خانم يزدياني بود ولي بازم اونقدر خانم قرباني خوبه كه ناراحت نشد كلي هم خنيديدم و عكس گرفتيم .... خيــــلي خوب بود خيـــــلي كيف داد ... بعد هم كيك خورديم ...خداحافظي كرديم باهاشون ... اميدوارم سالِ ديگه هم دبيرِ ما باشن ... واقعاً عآلي بودن :)))))

اين بود كه يه پايان خوب داشت امروز :))

البته اگه الهام بود اگه مثل ديروز ميتونستيم 4 نفري با هم باشيم و اونقدر بخنيدم قطعاً بيشتر خوش ميگذشت :)

+ خدايا شكر كه درست وقتي كه فكرشم نميكنم تو اوج نااميدي يه عالمه اتفاق و لحظه هاي خوب رو برام رقم ميزني :)


برچسب‌ها: خاطره بازي
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۶/۰۲/۲۷ساعت 14:41  توسط يك عدد سِتآره  |