خودمو بردم یه گوشه خلوت کردیم .
یه روزایی ، یه لحظه هایی یک جور عجیبی هیچ چیزی برات مهم نیست ، مهم نیست فلانی چی میگه یا اون یکی چیکار میکنه ، مهم نیست امروز چه طوری گذشت یا فردا قراره چه طوری بگذره ، مهم نیست دور و برت داره چی میگذره !
یه لحظه هایی فقط دلت میخواد خودت رو برداری و بری یه گوشه که از همه چیز و همه کس دور باشی . دوست داری خودتو مچاله کنی یه گوشه و غرق شی تو آهنگایی که هیچ وقت گوش نکردی یا شاید خیلی وقته گوش هات همه ی اون نواها رو از یاد برده . چشماتو ببندی و به تمام مکان هایی فکر کنی که هرگز نرفتی و دلت میخواد الان اونجا باشی ، جاهایی که نمیدونی اصلا وجود خارجی دارن یا ساخته ی ذهن توان ؟! شاید هم یه تیکه از بهشتی هستن که برای خودت ساختی !
ما بهشتو خودمون برای خودمون میسازیم دیگه نه ؟ فکر کن تا ابد بتونی بری به همه ی مکان های ذهنت و به همه ی رویاهات سرک بکشی و لمسشون کنی و دیگه فقط یک رویا نباشه ! مهم نباشه منظره ای که تو ذهن توئه توی رودخونش شیر و عسل جاری باشه یا حتی گلاب و آب پرتقال ! این بهشت توئه فراتر از مرزهای واقعیت !
همون طور که جهنم رو هم خودت میسازی ! فکر کن قرار باشه تا ابد تو لحظه ای گیر کنی که ازش فرار میکنی ، یه تکرار تموم نشدنی ، یه کابوس که بیدار شدنی نداشته باشه ! قرار باشه رنج تمام موجوداتی رو که به درد آوردی مدام تحمل کنی ! بحث فقط همین آدم دو پا نیست از درختی که شاخش رو شکستی تا حیوونایی که آزار دادی و طبیعتی که هر بار به خاطر تو از نفس داره میفته ...
اصلا چی شد که به بهشت و جهنم رسیدم ؟! میخواستم بگم یه روزایی مثل امروز که از درد رها میشم و تو برزخی بین بهشت و جهنمم ، دلم میخواد خودمو وردارم و برم یه گوشه ، دستمو بذارم روی شونش ، تو چشماش نگاه کنم و با زبون بی زبونی بگم چقدر برام مهمه ، بگم خوب میدونم که یه روز که همه ی چراغا خاموش بشه و این بازی زندگی تموم بشه ، من و اونیم که برای هم میمونیم ! نوازشش کنم و از دلش در بیارم که بیخود و بی جهت وادار به رنج کشیدنش کردم ... تو بغلش خوابم ببره و وقتی بیدار میشم یادم نره حرفای خودمو !
پ.ن: وقتی چیزایی که تو اینستا پست میکنم اینجا هم میذارم همه تن و بدنم میلرزه یکی پیدام کنه اما خب نمیشد اینجا هم نباشه :")
برچسبها: حال خوب