کهکشانِ شِکَری

کهکشانم را خودم شیرین می‌کنم.

حداقل میتونم بیام اینجا 🤩

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۸/۰۸/۲۶ساعت 22:37  توسط يك عدد سِتآره  | 

امتحان فیزیو سلول دارم و کلی کار دیگه که نمیرسم اینجا چیزی بنویسم وگرنه خدا رو شکر همه اتفاقای خوب منو احاطه کردن :)))

برم به گایتون بشتابم =] 

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۸/۰۸/۲۵ساعت 10:25  توسط يك عدد سِتآره 

یار در کنار

زندگی افتاده رو دور ما =)) 


برچسب‌ها: خاطره بازی, شکر جآن
Rᴇᴀᴅ ᴍᴏʀᴇ
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۸/۰۸/۲۱ساعت 22:46  توسط يك عدد سِتآره  | 

یعنی من زندم؟ 😍

اونقدر همه چیز خوبه دارم شک میکنم 🧐

خدایا شکرت هزار هزار بار :*

فردا زنده بمونم برمیگردم خونه :)))) 


برچسب‌ها: خاطره بازی, شکر جآن
Rᴇᴀᴅ ᴍᴏʀᴇ
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۸/۰۸/۲۰ساعت 23:39  توسط يك عدد سِتآره  | 

دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور =)

به نام او و به یاد او :)

یه چیزی رو بهش رسیدم تا وقتی خدا تو زندگیت کمرنگه توقع نداشته باش کلی اتفاقای محشر برات رخ بده! بزار پر رنگ باشه تو زندگیت و بهش توکل کن اونوقت منتظر اتفاقای خوب باش :) کاش نزارم هیچ وقت دیگه برام کمرنگ بشی تو زندگیم مهربون ترین خالق من ^^

بالاخره یه روز اومد که هر چقدرم توش خسته شدم و الان سرم هنوز به خاطر خستگی درد میکنه اما تونستم از ته دل بخندم و با رضایت چشمامو رو هم بزارم این خودش کافیه برای این حجم از احساس خوب :)))

خدایا هزار هزار بار شکرت :*


برچسب‌ها: خاطره بازی, شکر جآن
Rᴇᴀᴅ ᴍᴏʀᴇ
+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۸/۰۸/۱۸ساعت 20:31  توسط يك عدد سِتآره  | 

همیشه اتفاقای خوب برای رخ دادن هست کافیه خودت بخوای :)

دیروز عصر کاملا یهویی. قرار شد یکی از رفقای وبلاگی رو ببینم و درست بعد قرار حال روحم بهم ریخت و دلم میخواست مچاله بشم زیر پتو اما تنهایی زدم بیرون از خوابگاه و اونقدر با هم راه رفتیم و حرف زدیم که با یه لبخند کش دار برگشتم خوابگاه =))))

خداحفظت کنه :*

اما امروز هم سعی کردم کلی کار مفید انجام بدم خدا رو شکر همه چی خوب بود و حالا میتونم با رضایت سرمو رو بالش بزارم و بخوابم و یه هفته خوبو شروع کنم 😌✨

امیدوارم فردا با کلی خبرای خوب برگردم ^^


برچسب‌ها: خاطره بازی
+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۸/۰۸/۱۷ساعت 23:58  توسط يك عدد سِتآره  | 

در خوابگاه به سر میبریم و چقدر هم خلوته مثلا موندم درس بخونم! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۸/۰۸/۱۶ساعت 11:24  توسط يك عدد سِتآره  | 

دلم بهم میپیچه و حالم خوش نیست... دلم لک زده برای یه حال خوش! اینکه حتی گوشه ذهنمم چیزی نباشه که نزاره خوشیم تکمیل بشه... خوب شروعش نکردم این هفته رو میشه خوب تموم بشه؟ 

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۸/۰۸/۱۱ساعت 14:23  توسط يك عدد سِتآره  | 

سرم درد میکنه و به برنامه هام نرسیدم! ولی دیروز خیلی بهم خوش گذشت سر فرصت شاید بنویسم ازش =)

به چه کنم چه کنم افتادم 🤦‍♀️

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۸/۰۸/۰۹ساعت 20:59  توسط يك عدد سِتآره  | 

شب بارونی 💙

عجیب بارونی داره میاد و صدای شرشرش تو گوشمه! عجیب رعد و برقایی میزنه و یهو دلتو میلرزونه! بنفش شدن آسمونو موقع صاعقه که نگووو 💜

حالم همین طوری خوب شد یهو ^^

خدایا شکرت :*

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۸/۰۸/۰۷ساعت 20:22  توسط يك عدد سِتآره  | 

به عشق قطرات بارون!

داره بارون میباره :))) کاش میتونستم برم بیرون و قدم بزنم ولی نمیتونم.

بیا به خودم جایزه بدم! اگه فیزیلوژیمو تموم کردم و یکم دیگه از اصول خدمات سلامت خوندم و چیزهایی که میخوام چاپ کنم رو آماده کردم میرم بیرون ^^

حتی اگه اونوقت بارون نیاد بوی نم بارون رو که داره 🍃

پ. ن: تا کارامو کردم شب شد و نتونستم برم :)! عب نداره فردا زنده بمونم میرم :))) 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۸/۰۸/۰۷ساعت 13:26  توسط يك عدد سِتآره  | 

راستی نگفتم! میخواستم هفته پیش قبل رفتن از خوابگاه عکس کتاب زیستامو بزارم اما رفتنم عجله ای شد و نرسیدم! ایشالله این هفته برم خوابگاه میزارم فقط بگید کدوم درساشو باید بزارم :))) 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۸/۰۸/۰۷ساعت 10:12  توسط يك عدد سِتآره  | 

ذوق مرگی هایم

بعد مدتها اومدم دیدم کلی کامنت دارم کلی ذوق کردم :))))) 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۸/۰۸/۰۶ساعت 14:43  توسط يك عدد سِتآره  | 

اينم از كاراي من :/

كتاب روانشناسي گرفتم از كتابخونه تا بخونم و هنوز يه ذره بيشتر نخوندم و 5 شنبه بايد پسشون بدم . كلي درس مونده رو هم دارم و هفته ديگه امتحان اصول خدمات سلامت دارم !!! دلم ميخواست كار خفن انجام بدم اما هنوز هيچ كاري نكردم فقط يه روز رفتم خونه ي دوستم ! تو اين مدت 3 تا فيلم ديدم همشم سرطان داشتن يا بيماري سخت ديگه -_- اگه امروز رو هم حساب كنم 4 روز وقت دارم تا روز برگشت ببينم چيكار ميكنم !

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۸/۰۸/۰۶ساعت 11:19  توسط يك عدد سِتآره  | 

درد اين روزهام ...

بالاخره پناه آوردم به صفحه كليد و شنيدن صداي تق تق ِش !


برچسب‌ها: خاطره بازي, شكر جآن
Rᴇᴀᴅ ᴍᴏʀᴇ
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۸/۰۸/۰۶ساعت 10:43  توسط يك عدد سِتآره  | 

همش میگم فردا! این فردا کی میرسه؟ کی دلم میاد بنویسم که چی کشیدم این روزا و حالا میخوام چیکار کنم با زندگیم؟ 

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۸/۰۸/۰۳ساعت 23:17  توسط يك عدد سِتآره 

تایید نکردن نظرات و کمکاری ها فردا جبران میشه ایشالله:) 

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۸/۰۸/۰۳ساعت 0:16  توسط يك عدد سِتآره 

مهم نیست میخواستم پیچک روی کدوم درخت باشم و تا کجا و تا کی سبز باشم و بخندم. باید باور کرد که زندگی یه پیچک هم بهار داره هم خزون، باید باور کرد تو هر پیچ زندگی با حقیقتی مواجه میشی که تلخ و شیرینیش دست تو نیست! باید باور کرد قرار نیست همیشه همه چیز طبق میل ما پیش بره... اما من میخواستم پیچکی باشم که تا خود نور بالا میره، اگر خزون بزنه به سبزینه هام و زرد و زار بشم، دوباره و دوباره جوونه میزنم و دستامو سمت نور دراز میکنم! من اینجا اومدم که سبز باشم :) 

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۸/۰۸/۰۳ساعت 0:10  توسط يك عدد سِتآره  | 

فیلم خوب

یه فیلم دیدم امروز بعد مدتها در پوست خودم نمیگنجم و از اینهمه ذوق و شوق خودم حیرانم! با اینکه اشکمو درآورد ولی حالمو خوب کرد :))) دهن همرو سرویس میکنم با این حجم هیجانم! استوری هم گذاشتم براش اینجا هم که نوشتم فردا هم میرم برا دوستم تعریف میکنم ​​​​​​

Five Feet Apart 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۸/۰۸/۰۲ساعت 23:39  توسط يك عدد سِتآره  |