کهکشانم را خودم شیرین میکنم.
هر سوالي رو ميخونم يادم نمياد جوابِش !
تو هنگم O_o
ديني رو ميگم :)
+ قدر همين سختيهاي كوچك را ميدانيم چرا كه سختيهايِ بزرگتري در راهَست :/
+ دعايي بكنيد براي شفاي بيماران ...
از آخر هفته قبل كتاب ديني دستمه هنوز تمومش نكردم :/
با اين كه هيچ كار ديگه اي هم نكردم حتي اينجا هم به ندرت اومدم !
هر طور شده امشب بايد تموم شه
بايد فصل مشتق رياضي رو كه تا حالا نخوندم فردا بخونم :|
عجيب حس تابستون دارم :|
هوا به شدت گرمه حتي از تو كولر باد گرم مياد :||||
+ در اين شرايط فقط دلم ميخواد غرغر كنم :/
ارديبهشت هم تموم شد و به جهنم وارد ميشويم :|
+ اين سرفه ها كلافم كرده :/ آخه كي قراره تموم شه ؟! -_-
+ نه اين كه از طرز نوشتنم فكر كنيد حالم خوب نيست !
خيلي هم خوبم فقط تا حدي از دست خودم عصبانيَم :/
# اندر بهارِ حُسنش شاخ و شَجر به رقص آ :)
+ ![]()
حتي درس خوندن تو مدرسه هم بيشتر ميچسبه :/
+ دين و زندگي ميخوانيم :|
# رای خود را به خردمند وطن خواه دهید که وطنخواه خردمند هوا دار شماست...
وان که زر بخش کند تا که نماینده شود نه وکیل است که غارتگر سیم و زر ماست
ملک الشعرای بهار

بالا پايين زياد داشت ، خوب و بد فراوون ، آدماي جديد تا دلت بخواد :)
خوشحالم از حضور همه كساني كه امسال بودن در كنار من :)
خنگ بازي زياد انجام دادم
شايد خيلي ها رو ناراحت كردم ميدونم اشتباه داشتم عذر خواهم از همگي 
از كلاسمون بگم و بچه هاش ... از اينكه هيچ وقت نتونستيم با هم كنار بيايم ... چقدر بحث و دعوا داشتيم مخصوصاً اون زماني كه سرِ جا دعوا ميكرديم
خداييش هنوز خيلي بچهايم :|
ولي كلي هم ميخنديدم به هر بهونه اي كه شده :)
اينكه يه كلاس متفاوت بوديم با دبيراي متفاوت
چقدر خوش شانس بوديم :)
اتفاقات جذاب زيادي رخ داد امسال كه ميدونم تكرار نميشه ... سعي ميكنم اين يه ماه رو حسابي درس بخونم تا قدر اين چند ماه رو كه به خوبي گذشت بدونم :)
+ توصيف بچه ها در ادامه
چقدر نبود پريسا حس نشد اين دو روز 
روز يكي مونده به اخر بود ديگه و فردا آخرين روز :)
+ فردا امتحان تاريخ من هنوز يه سوال هم نخوندم -_-
بعداً نوشت 10:53: تموم شد 
+ هنوز هيچي تاريخ نخوندم ! باشه از فردا تو مدرسه شروع ميكنم ... آخه فردا بيكاري مطلقه :|
+ پستي از وبلاگي ديگر : كليك
تو آن که جسته و پیداش کردهام، آن باش!
حسین منزوی
+
«نترس دوست من! که من با توام ، میشنومت ، میبینمت ...»
- سوره طه / آیه ۴۶
و من در گوشه ترين نقطه سالن :/
كُلِ امروز در حال خنديدن و تجربه هاي نسبتاً جديد ... مثل جدا شدن از دوستاي هميشگي و در رفتن از كلاس و پانتوميم بازي -> (عنفُرماتيك
)
فهمیدم کسى که تو نگاه اول ازش بدت میاد یه روزى میشه صمیمى ترین دوستـت و بلعکس!
فهمیدم "رفتن" همیشه از روى نفرت نیست!
هرکى زبونش نرمه دلش گرم نیست!
هرکى اخلاقش تنده، جنسش سخت نیست!
هرکى میخنده، بدون درد و غم نیست!
ظاهر؛ دلیلى بر باطن نیست!
فهمیدم کسى موظف به آروم کردنت نیست!
فهمیدم جنگ کردن با خیلیا اشتباهه محضه!
فهمیدم خیلى موقع ها خواسته هات حتى باگریه و التماس، انجام شدنى نیست!
فهمیدم گاهى اوقات تو اوج شلوغى تنهاترینى!
گاهى اوقات دلت تنگه اون آدماى دوست داشتنى سابق میشه!
گاهی اوقات صمیمی ترین فرد میشه غریبه ترین آدم!
گاهی اوقات با همه وجودت کسی رو دوست داری ولی دلت نمیخاد ببینیش!
سخت بود
هوا هم به شدت مزخرف و دااااغ بود ولي گذشت ...
و به روزهاي فلاكت بار نزديك تر ميشويم :/
+ فردا امتحان ترم آمار و من تا الان يك فصل بيشتر نخوندم -_-
ﯾﺎﺩ ﻣﯿﮕﯿﺮﯼ؛
ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﺑﻪ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﻗﺸﻨﮓ ﺑﺪﻭﻥ ﭘﺸﺘﻮﺍﻧﻪ ... ﻣﺜﻞ ﺁﻭﯾﺨﺘﻦ ﺑﻪ ﻃﻨﺎﺑﯽ ﭘﻮﺳﯿﺪﺳﺖ ...
ﯾﺎﺩ ﻣﯿﮕﯿﺮﯼ؛
ﻧﺰﺩﯾﮑﺘﺮﯾﻦ ﻫﺎ ﺑﻪ ﺗﻮ ... ﮔﺎﻫﯽ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﻨﺪ ﺩﻭﺭﺗﺮﯾﻦ ﻫﺎ ﺑﺎﺷﻨﺪ
ﯾﺎﺩ ﻣﯿﮕﯿﺮﯼ؛
ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻭﺯ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﭘﺲ ﺍﻧﺪﺍﺯ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ ...
ﺗﺎ ﺑﺘﻮﺍﻧﯽ ﯾﮏ ﺭﻭﺯﯼ ﺗﻤﺎﻡ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﺑﻐﻞ ﮐﻨﯽ ﻭ ﺑﺮﻭﯼ ...
ﻭ ﺩﺭ ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺷﻨﯿﺪﻩ ﻭ ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ ﻧﺸﻮﯼ ﻧﻤﺎﻧﯽ ....
ﯾﺎﺩ ﻣﯿﮕﯿﺮﯼ؛
ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ ..
ﺳﺎﯾﻪ ﺩﺭﺧﺖ ﻣﻄﻠﻮﺏ ﺍﺳﺖ ..
ﺍﻣﺎ ﻫﯿﭻ ﺗﮑﯿﻪ ﮔﺎﻫﯽ ﺍﺑﺪﯼ ﻧﯿﺴﺖ ..
حالا جايزش چي بود :/
يه بن كتاب 25 هزار تومني از همون جايي كه اونا مشخص كرده بودن ... منم كه معطل شده بودم بعدش رفتم همونجا ... يه ريزه جا با كتابايي كه معلوم بود رو دستشون مونده ... گشتم به زور يه دو تا كتاب پيدا كردم-_-
اگه ميدونستم وقت عزيزم رو تلف نميكردم و نميرفتم ... خُل تر از من نبود :|
بماند آهنگايي كه برامون ميزاشتن انگار رفته بوديم عروسي :/
" دلم مونده رو دستم ... "
" منو دركم كن يكم ... از پيشم نرو ..."
تنها كاري كه دلم ميخواست انجام بدم نشون دادن انگشت وسطيِ دستم بود :|
خانم.آ زنگ زده پرسيده گفتن اينا مال سال قبله !
آخه من يادم نمياد سالِقبل هم چيزي براي پرسش مهر كشيده باشم !
سالِ قبل هم واسه نقاشي كه نميدونم كي كشيدم يا اصلاً كشيدم يا نه بهم جايزه دادن !
قضيه مشكوكه !
بخوام مثبت و فانتزي فكر كنم يكي براي من نقاشي ميكشه به اسم من ميفرسته
دستِش درد نكنه ... خير دنيا و آخرت ببيني الهي 
+ خدايا بسيار بسيار شُكرت :)
نخواستن حرفامو گوش بدن ، نخواستن منو ببينن ...
درست زماني كه بيشتر از هر وقت دلم ميخواست شنيده بشم ، ديده بشم ...
نتونستن بفهمن منو ، زماني كه به خاطر اونا دلم آشوب بود ...
نفهميدن من تنهايي رو ترجيح دادم تا اونا بيان و اون تنهايي رو بشكنن ...
حتي وقتي به ظاهر ميخوام برم ...
حتي وقتي به ظاهر نميخوام حرف بزنم ...
باطناً ميخوام به زور هم كه شده بيان و در بيارن منو از اين مرداب ...
ولي امان از نفهمي يا خود را به نفهمي زدن ...
...
+ مني كه حرف بقيه اصلاً برام مهم نيست حالا بايد به خاطر حرفِبقيه خودم رو تحريم كنم ... زجرآورتر از اين ؟!
که اشتباه نمیکنند!
باید راه افتاد،
مثل رودها که بعضی به دریا میرسند
بعضی هم به دریا نمیرسند.
رفتن، هیچ ربطی به رسیدن ندارد!
من چقدر احمقم -_-
+
چي ميتونم بنويسم ؟! چي ميتونم بگم ؟! چجوري بگم ؟!
يه وقتايي فقط ميشه سكوت كرد ... يعني سكوت خيلي بهتره و دلچسب تر و توضيح دادن سخت و زجر آور
ولي واقعاً خستم و حوصله هيچي نيست :/
حالم مثل رگبارهاي امروزه ...
+ حس ميكنم بايد يه چيزي بنويسم ولي نميدونم چي ؟!
آدمها احتیاج دارن سفر برن. احتیاج دارن از زندگی لذت ببرن و لذت بردن برای آدمها متفاوت معنی میشه...
یکی از ﻫﻴﺎت امام حسین لذت میبره یکی از مهمونی رفتن. یکی تو سفر مکه اقناع میشه یکی تو سفر تایلند.
اینا همشون برای من آدمهای محترمی هستن.
سالها گذشت تا من فهمیدم نباید به دلخوشی های آدمها گیر بدهم!
چون آدمها با همین دلخوشی ها سختی های زندگی رو تحمل میکنن.
لطفا به دلخوشی دیگران گیر ندهید... دکتر الهی قمشه ای
+شرحي بر يك روز كاملاً غير پيشبيني :|
اگه ميگرفت هم 20 نميشدم ولي خب يكم اعصاب خورد كنيه :/
بوته ای در دامنه ای باش
ولیبهترین بوته ای باش که در کناره راه می روید
اگر نمی توانی درخت باشی، بوته باش
اگر نمی توانی بوته ای باشی، علف کوچکی باش
و چشم انداز کنار شاه راهی را شادمانه تر کن
اگر نمی توانی نهنگ باشی، فقط یک ماهی کوچک باش
ولی بازیگوش ترین ماهی دریاچه!
همه ما را که ناخدا نمی کنند، ملوان هم می توان بود
در این دنیا برای همه ما کاری هست
کارهای بزرگ و کارهای کمی کوچکتر
و آنچه که وظیفه ماست، چندان دور از دسترس نیست
اگر نمی توانی شاهراه باشی، کوره راه باش
اگر نمی توانی خورشید باشی، ستاره باش
با بردن و باختن اندازه ات نمی گیرند
هر آنچه که هستی، بهترینش باش!
+ شديد نياز داشتم به اين متن :)
در اين حد گنگ و مبهم -_-
فقط زيست خونده بودم اين آخر هفته و قرار بود اتحان بگيره كه نگرفت و حتي از من نپرسيد
بعد شيمي كه خبري نبود از هيچي ، از من پُرسيد :/ خوب بود يه چيزايي يادم بود :|
حتي حوصله نوشتن اوضاع درسي رو هم ندارم -_-
اينجاست كه فقط ميتونم بگم بيخيال ...
پُر از حسايِ نااميد كننده
پُر از خواب
امروز هم پُر از بارون :)
يكي بياد منو نجات بده از اين فكر و خيال منفي ...
+ كاش اين هفته كه تو راهه به اندازه اين هفته كه گدشت خوب باشه ...
+ فقط تو ميتوني منو آروم كني ...
اسمش چیست؟
این حس، این حال؛
همین که وقتی به تو فکر می کنم
از گوشه ی لبهایم لبخند چکه می کند!
اسمش چیست؟
این کار، این رفتار؛
که نشستهام و تو را مو به مو مرور می کنم
و عطر موهایت گیجم می کند؟
اسمش چیست؟
این رویا، این خیال؛
که تو از دور میآیی و انارهای باغ شعرم
کال کال، سینه چاک می کنند؟
اسمش را چه بگذارم
که تو،
دوستت دارم
معنیاش کنی؟
حامد نیازی