کهکشانِ شِکَری

کهکشانم را خودم شیرین می‌کنم.

جان پر و بال می‌زند در طَرَب هوای تو...

برچسب‌ها: مولانا, شكر جآن
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۶/۰۲/۳۱ساعت 22:59  توسط يك عدد سِتآره  | 

بنده يه خرِ دروني هم دارم كه بهم ميگه هيچي ياد نداري -_-

هر سوالي رو ميخونم يادم نمياد جوابِش ! 

تو هنگم O_o

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۶/۰۲/۳۱ساعت 22:38  توسط يك عدد سِتآره  | 

بالاخره تقريباً تموم شد 

ديني رو ميگم :)

+ قدر همين سختيهاي كوچك را ميدانيم چرا كه سختيهايِ بزرگتري در راهَست :/

+ دعايي بكنيد براي شفاي بيماران ...

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۶/۰۲/۳۱ساعت 20:49  توسط يك عدد سِتآره  | 

:|

به همين وضع درس خوندنم ادامه بدم بايد سرمو بزارم بميرم :|

از آخر هفته قبل كتاب ديني دستمه هنوز تمومش نكردم :/

با اين كه هيچ كار ديگه اي هم نكردم حتي اينجا هم به ندرت اومدم !

هر طور شده امشب بايد تموم شه

بايد فصل مشتق رياضي رو كه تا حالا نخوندم فردا بخونم :|

عجيب حس تابستون دارم :|

هوا به شدت گرمه حتي از تو كولر باد گرم مياد :||||

+ در اين شرايط فقط دلم ميخواد غرغر كنم :/

ارديبهشت هم تموم شد و به جهنم وارد ميشويم :|

+ اين سرفه ها كلافم كرده :/ آخه كي قراره تموم شه ؟! -_-

+ نه اين كه از طرز نوشتنم فكر كنيد حالم خوب نيست !

خيلي هم خوبم فقط تا حدي از دست خودم عصبانيَم :/

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۶/۰۲/۳۱ساعت 17:8  توسط يك عدد سِتآره  | 

مُژگان بهم آوردم و رفتم بـه خـیالَت ...

برچسب‌ها: بيدل دهلوي, شكر جآن
Rᴇᴀᴅ ᴍᴏʀᴇ
+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۶/۰۲/۳۰ساعت 15:28  توسط يك عدد سِتآره  | 

بوی بهبود ز اوضاع جهان می‌شنوم

با عرض تبريكات ... چه شنبه خوب و شيرينيست امروز :)))

# اندر بهارِ حُسنش شاخ و شَجر به رقص آ :)

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۶/۰۲/۳۰ساعت 15:14  توسط يك عدد سِتآره  | 

:/

من چجوري تا سه شنبه طاقت بيارم ؟! :/

حتي درس خوندن تو مدرسه هم بيشتر ميچسبه :/

+ دين و زندگي ميخوانيم :|

رای خود را به خردمند وطن خواه دهید که وطنخواه خردمند هوا دار شماست...

وان که زر بخش کند تا که نماینده شود نه وکیل است که غارتگر سیم و زر ماست

ملک الشعرای بهار


برچسب‌ها: ملک الشعرای بهار
Rᴇᴀᴅ ᴍᴏʀᴇ
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۶/۰۲/۲۸ساعت 12:1  توسط يك عدد سِتآره  | 

302

سخته بخوام احساسم نسبت به امسال رو تو چند خط خلاصه كنم ولي مينويسم كه يادم نره 

بالا پايين زياد داشت ، خوب و بد فراوون ، آدماي جديد تا دلت بخواد :)

خوشحالم از حضور همه كساني كه امسال بودن در كنار من :)

خنگ بازي زياد انجام دادم  شايد خيلي ها رو ناراحت كردم ميدونم اشتباه داشتم عذر خواهم از همگي 

از كلاسمون بگم و بچه هاش ... از اينكه هيچ وقت نتونستيم با هم كنار بيايم ... چقدر بحث و دعوا داشتيم مخصوصاً اون زماني كه سرِ جا دعوا ميكرديم  خداييش هنوز خيلي بچه‌ايم :| 

ولي كلي هم ميخنديدم به هر بهونه اي كه شده :)

اينكه يه كلاس متفاوت بوديم با دبيراي متفاوت  چقدر خوش شانس بوديم :)

اتفاقات جذاب زيادي رخ داد امسال كه ميدونم تكرار نميشه ... سعي ميكنم اين يه ماه رو حسابي درس بخونم تا قدر اين چند ماه رو كه به خوبي گذشت بدونم :)

+ توصيف بچه ها در ادامه 


برچسب‌ها: خاطره بازي
Rᴇᴀᴅ ᴍᴏʀᴇ
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۶/۰۲/۲۷ساعت 15:12  توسط يك عدد سِتآره  | 

روز آخر

اندر احوالات روز آخر و يك پايان شيرين با طعمِ كيك خامه‌اي :)


برچسب‌ها: خاطره بازي
Rᴇᴀᴅ ᴍᴏʀᴇ
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۶/۰۲/۲۷ساعت 14:41  توسط يك عدد سِتآره  | 

يكي مونده به اخر

چقدر خوش گذشت امروز چقدر خنديديم چه كارايي كه نكرديم 

چقدر نبود پريسا حس نشد اين دو روز 

روز يكي مونده به اخر بود ديگه و فردا آخرين روز :)

+ فردا امتحان تاريخ من هنوز يه سوال هم نخوندم -_-

بعداً نوشت 10:53: تموم شد 


برچسب‌ها: خاطره بازي
Rᴇᴀᴅ ᴍᴏʀᴇ
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۶/۰۲/۲۶ساعت 15:54  توسط يك عدد سِتآره  | 

غمي نيست :)

روزي متفاوت با حضور بازرسين گرامي -_-

+ هنوز هيچي تاريخ نخوندم ! باشه از فردا تو مدرسه شروع ميكنم ... آخه فردا بيكاري مطلقه :|

+ پستي از وبلاگي ديگر : كليك


برچسب‌ها: خاطره بازي
Rᴇᴀᴅ ᴍᴏʀᴇ
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۶/۰۲/۲۵ساعت 15:56  توسط يك عدد سِتآره  | 

برای آن‌که نگویند جسته‌ایم و نبود

تو آن که جسته و پیداش کرده‌ام، آن باش!

حسین منزوی

«نترس دوست من! که من با توام ، می‌شنومت ،‌ می‌بینمت ...»

- سوره طه / آیه ۴۶


برچسب‌ها: حسین منزوی
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۶/۰۲/۲۴ساعت 21:29  توسط يك عدد سِتآره  | 

امتحان آمار هم گذشت به خير و خوشي :)

و من در گوشه ترين نقطه سالن :/

كُلِ‌ امروز در حال خنديدن و تجربه هاي نسبتاً جديد ... مثل جدا شدن از دوستاي هميشگي و در رفتن از كلاس و پانتوميم بازي -> (عنفُرماتيك )


برچسب‌ها: خاطره بازي
Rᴇᴀᴅ ᴍᴏʀᴇ
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۶/۰۲/۲۴ساعت 13:16  توسط يك عدد سِتآره  | 

فهمیدم

سالها گذشت تا

فهمیدم کسى که تو نگاه اول ازش بدت میاد یه روزى میشه صمیمى ترین دوستـت و بلعکس!

فهمیدم "رفتن" همیشه از روى نفرت نیست!

هرکى زبونش نرمه دلش گرم نیست!

هرکى اخلاقش تنده، جنسش سخت نیست!

هرکى میخنده، بدون درد و غم نیست!

ظاهر؛ دلیلى بر باطن نیست!

فهمیدم کسى موظف به آروم کردنت نیست!

فهمیدم جنگ کردن با خیلیا اشتباهه محضه!

فهمیدم خیلى موقع ها خواسته هات حتى باگریه و التماس، انجام شدنى نیست!

فهمیدم گاهى اوقات تو اوج شلوغى تنهاترینى!

گاهى اوقات دلت تنگه اون آدماى دوست داشتنى سابق میشه!

گاهی اوقات صمیمی ترین فرد میشه غریبه ترین آدم!

گاهی اوقات با همه وجودت کسی رو دوست داری ولی دلت نمیخاد ببینیش!


Rᴇᴀᴅ ᴍᴏʀᴇ
+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۶/۰۲/۲۳ساعت 19:55  توسط يك عدد سِتآره  | 

تا چشم کار می‌کند تو را نمی‌بینم!

يك روزِ جديد ، يك هفته جديد ، يك رفتارِ جديد

سخت بود

هوا هم به شدت مزخرف و دااااغ بود ولي گذشت ...

و به روزهاي فلاكت بار نزديك تر ميشويم :/

+ فردا امتحان ترم آمار و من تا الان يك فصل بيشتر نخوندم -_-


برچسب‌ها: خاطره بازي, شكر جآن
Rᴇᴀᴅ ᴍᴏʀᴇ
+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۶/۰۲/۲۳ساعت 17:27  توسط يك عدد سِتآره  | 

ﯾﺎﺩ ﻣﯿﮕﯿﺮﯼ ...

ﺩﺭ ﺑﺎﺯﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ...

ﯾﺎﺩ ﻣﯿﮕﯿﺮﯼ؛

ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﺑﻪ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﻗﺸﻨﮓ ﺑﺪﻭﻥ ﭘﺸﺘﻮﺍﻧﻪ ... ﻣﺜﻞ ﺁﻭﯾﺨﺘﻦ ﺑﻪ ﻃﻨﺎﺑﯽ ﭘﻮﺳﯿﺪﺳﺖ ...

ﯾﺎﺩ ﻣﯿﮕﯿﺮﯼ؛

ﻧﺰﺩﯾﮑﺘﺮﯾﻦ ﻫﺎ ﺑﻪ ﺗﻮ ... ﮔﺎﻫﯽ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﻨﺪ ﺩﻭﺭﺗﺮﯾﻦ ﻫﺎ ﺑﺎﺷﻨﺪ

ﯾﺎﺩ ﻣﯿﮕﯿﺮﯼ؛

ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻭﺯ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﭘﺲ ﺍﻧﺪﺍﺯ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ ...

ﺗﺎ ﺑﺘﻮﺍﻧﯽ ﯾﮏ ﺭﻭﺯﯼ ﺗﻤﺎﻡ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﺑﻐﻞ ﮐﻨﯽ ﻭ ﺑﺮﻭﯼ ...

ﻭ ﺩﺭ ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺷﻨﯿﺪﻩ ﻭ ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ ﻧﺸﻮﯼ ﻧﻤﺎﻧﯽ ....

ﯾﺎﺩ ﻣﯿﮕﯿﺮﯼ؛

ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ ..

ﺳﺎﯾﻪ ﺩﺭﺧﺖ ﻣﻄﻠﻮﺏ ﺍﺳﺖ ..

ﺍﻣﺎ ﻫﯿﭻ ﺗﮑﯿﻪ ﮔﺎﻫﯽ ﺍﺑﺪﯼ ﻧﯿﺴﺖ ..

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۶/۰۲/۲۱ساعت 14:46  توسط يك عدد سِتآره  | 

:|

پِي بردم كه منظورشون از برگزيده شدن در مسابقه پرسش مهر ، پرسش مهر شهر خودمون بوده و اون نقاشي كه پارسال از آرامگاه فضل بن شاذان كشيدم -_-

حالا جايزش چي بود :/

يه بن كتاب 25 هزار تومني از همون جايي كه اونا مشخص كرده بودن ... منم كه معطل شده بودم بعدش رفتم همونجا ... يه ريزه جا با كتابايي كه معلوم بود رو دستشون مونده ... گشتم به زور يه دو تا كتاب پيدا كردم-_-

اگه ميدونستم وقت عزيزم رو تلف نميكردم و نميرفتم ... خُل تر از من نبود :|

بماند آهنگايي كه برامون ميزاشتن انگار رفته بوديم عروسي :/

" دلم مونده رو دستم ... "

" منو دركم كن يكم ... از پيشم نرو ..."

تنها كاري كه دلم ميخواست انجام بدم نشون دادن انگشت وسطيِ‌ دستم بود :|

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۶/۰۲/۲۱ساعت 14:26  توسط يك عدد سِتآره  | 

نقاشي نكشيده !

من امسال واسه وبلاگ پرسش مهر شركت كردم ولي اسمم براي مسابقه نقاشي اومده !

خانم.آ زنگ زده پرسيده گفتن اينا مال سال قبله !

آخه من يادم نمياد سالِ‌قبل هم چيزي براي پرسش مهر كشيده باشم !

سالِ قبل هم واسه نقاشي كه نميدونم كي كشيدم يا اصلاً كشيدم يا نه بهم جايزه دادن !

قضيه مشكوكه !

بخوام مثبت و فانتزي فكر كنم يكي براي من نقاشي ميكشه به اسم من ميفرسته

دستِش درد نكنه ... خير دنيا و آخرت ببيني الهي 

+ خدايا بسيار بسيار شُكرت :)

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۶/۰۲/۲۰ساعت 21:14  توسط يك عدد سِتآره  | 

در خيالِ‌ من نميگنجد دلم را بشكني

در اكثر مواقع با انواع بهانه‌ها تنهام گذاشتن كسايي كه برام مهم ترينها بودن ...

نخواستن حرفامو گوش بدن ، نخواستن منو ببينن ...

درست زماني كه بيشتر از هر وقت دلم ميخواست شنيده بشم ، ديده بشم ...

نتونستن بفهمن منو ، زماني كه به خاطر اونا دلم آشوب بود ...

نفهميدن من تنهايي رو ترجيح دادم تا اونا بيان و اون تنهايي رو بشكنن ...

حتي وقتي به ظاهر ميخوام برم ...

حتي وقتي به ظاهر نميخوام حرف بزنم ...

باطناً ميخوام به زور هم كه شده بيان و در بيارن منو از اين مرداب ...

ولي امان از نفهمي يا خود را به نفهمي زدن ...

...

+ مني كه حرف بقيه اصلاً برام مهم نيست حالا بايد به خاطر حرفِ‌بقيه خودم رو تحريم كنم ... زجرآورتر از اين ؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۶/۰۲/۲۰ساعت 16:7  توسط يك عدد سِتآره  | 

اشتباه !

اشتباه می‌کنند بعضی‌ها 

که اشتباه نمی‌کنند! 

باید راه افتاد، 

مثل رودها که بعضی به دریا می‌رسند 

بعضی هم به دریا نمی‌رسند. 

رفتن، هیچ ربطی به رسیدن ندارد! 


برچسب‌ها: خاطره بازي, سیدعلی صالحی
Rᴇᴀᴅ ᴍᴏʀᴇ
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۶/۰۲/۲۰ساعت 14:40  توسط يك عدد سِتآره  | 

آنچه هرگز شرح نتوان كرد يعني حالِ من

و هميشه حالِ خوب و بدِ من رو در هر شرايطي اون كسي خريداره كه 5 سالِ‌ دوستمه و من در اغلب مواقع ديگران رو به اون ترجيح دادم ...

من چقدر احمقم -_-

چي ميتونم بنويسم ؟! چي ميتونم بگم ؟! چجوري بگم ؟!

يه وقتايي فقط ميشه سكوت كرد ... يعني سكوت خيلي بهتره و دلچسب تر و توضيح دادن سخت و زجر آور 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۶/۰۲/۲۰ساعت 14:27  توسط يك عدد سِتآره  | 

با همه حسرت خوشم به گوشه چشمی

چند وقته كه هر وقت به ساعت نگاه ميكنم عقربه ها رو همه O_o

قضيه چيه ؟!


برچسب‌ها: خاطره بازي
Rᴇᴀᴅ ᴍᴏʀᴇ
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۶/۰۲/۱۹ساعت 16:22  توسط يك عدد سِتآره  | 

اينكه فردا امتحان نداريم يكم مشكوكه و عجيب -_-

ولي واقعاً خستم و حوصله هيچي نيست :/

حالم مثل رگبارهاي امروزه ...

+ حس ميكنم بايد يه چيزي بنويسم ولي نميدونم چي ؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۶/۰۲/۱۸ساعت 17:0  توسط يك عدد سِتآره  | 

به دلخوشی دیگران گیر ندهید...

سالها گذشت تا من فهمیدم ؛

آدمها احتیاج دارن سفر برن. احتیاج دارن از زندگی لذت ببرن و لذت بردن برای آدمها متفاوت معنی میشه...

یکی از ﻫﻴﺎت امام حسین لذت میبره یکی از مهمونی رفتن. یکی تو سفر مکه اقناع میشه یکی تو سفر تایلند.

اینا همشون برای من آدمهای محترمی هستن.

سالها گذشت تا من فهمیدم نباید به دلخوشی های آدمها گیر بدهم!

چون آدمها با همین دلخوشی ها سختی های زندگی رو تحمل میکنن.

لطفا به دلخوشی دیگران گیر ندهید... دکتر الهی قمشه ای

+شرحي بر يك روز كاملاً غير پيشبيني :|


برچسب‌ها: خاطره بازي, شكر جآن, دکتر الهی قمشه ای
Rᴇᴀᴅ ᴍᴏʀᴇ
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۶/۰۲/۱۸ساعت 15:18  توسط يك عدد سِتآره  | 

چون تو دارم، همه دارم

گر مرا هیچ نباشد

نه به دنیا نه به عُقبی

چون تو دارم، همه دارم

دگرم هیچ نباید ...

سعدی


برچسب‌ها: سعدی
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۶/۰۲/۱۷ساعت 16:20  توسط يك عدد سِتآره  | 

بازم امتحان نگرفت -_-

اگه ميگرفت هم 20 نميشدم ولي خب يكم اعصاب خورد كنيه :/


برچسب‌ها: خاطره بازي, شكر جآن
Rᴇᴀᴅ ᴍᴏʀᴇ
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۶/۰۲/۱۷ساعت 13:35  توسط يك عدد سِتآره  | 

بهترینش باش!

اگر نمی توانی بلوطی بر فراز تپه ای باشی

بوته ای در دامنه ای باش

ولیبهترین بوته ای باش که در کناره راه می روید

اگر نمی توانی درخت باشی، بوته باش

اگر نمی توانی بوته ای باشی، علف کوچکی باش

و چشم انداز کنار شاه راهی را شادمانه تر کن

اگر نمی توانی نهنگ باشی، فقط یک ماهی کوچک باش

ولی بازیگوش ترین ماهی دریاچه!

همه ما را که ناخدا نمی کنند، ملوان هم می توان بود

در این دنیا برای همه ما کاری هست

کارهای بزرگ و کارهای کمی کوچکتر

و آنچه که وظیفه ماست، چندان دور از دسترس نیست

اگر نمی توانی شاهراه باشی، کوره راه باش

اگر نمی توانی خورشید باشی، ستاره باش

با بردن و باختن اندازه ات نمی گیرند

هر آنچه که هستی، بهترینش باش!

+ شديد نياز داشتم به اين متن :)


برچسب‌ها: داگلاس مالوچ
+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۶/۰۲/۱۶ساعت 16:34  توسط يك عدد سِتآره  | 

دوست داشتنت ابدی ست

نميدونم نسبت به امروز چه حسي دارم ؟!

در اين حد گنگ و مبهم -_-

فقط زيست خونده بودم اين آخر هفته و قرار بود اتحان بگيره كه نگرفت و حتي از من نپرسيد

بعد شيمي كه خبري نبود از هيچي ، از من پُرسيد :/ خوب بود يه چيزايي يادم بود :|

حتي حوصله نوشتن اوضاع درسي رو هم ندارم -_-

اينجاست كه فقط ميتونم بگم بيخيال ...


برچسب‌ها: خاطره بازي, شكر جآن
Rᴇᴀᴅ ᴍᴏʀᴇ
+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۶/۰۲/۱۶ساعت 16:13  توسط يك عدد سِتآره  | 

جمعه ها هميشه يه حِس دلگير و عجيب داره 

پُر از حسايِ نااميد كننده 

پُر از خواب

امروز هم پُر از بارون :)

يكي بياد منو نجات بده از اين فكر و خيال منفي ...

+ كاش اين هفته كه تو راهه به اندازه اين هفته كه گدشت خوب باشه ...

+ فقط تو ميتوني منو آروم كني ...

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۶/۰۲/۱۵ساعت 20:28  توسط يك عدد سِتآره  | 

که در هوای تو بیتاب رشته‌اند مرا

اسمش چیست؟

این حس، این حال؛

همین که وقتی به تو فکر می کنم

از گوشه ی لبهایم لبخند چکه می کند!

اسمش چیست؟

این کار، این رفتار؛

که نشسته‌ام و تو را مو به مو مرور می کنم

و عطر موهایت گیجم می کند؟

اسمش چیست؟

این رویا، این خیال؛

که تو از دور می‌آیی و انار‌های باغ شعرم

کال کال، سینه چاک می کنند؟

اسمش را چه بگذارم

 که تو،

دوستت دارم

معنی‌اش کنی؟

حامد نیازی


برچسب‌ها: شكر جآن, حامد نیازی
Rᴇᴀᴅ ᴍᴏʀᴇ
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۶/۰۲/۱۴ساعت 9:9  توسط يك عدد سِتآره  | 

Oʟᴅᴇʀ Pᴏsᴛs